أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

280

تجارب الأمم ( فارسى )

رسيد . سپاهيان از وى بگريختند . عبد الله مرثد ثقفى چون كارشان را چنين بديد ، به سوى پل شتافت و آن را ببريد و چون سپاه به پل رسيد يكى پس از ديگرى در فرات افتادند . آن كه پايدارى نكرد ، در آب مرد و آن كه پايدارى كرد كشته شد . اين خبر گواهى بر درستى سخن دريد است كه گفته بود : - « شكست خورده و گريخته را چيزى باز نمىگرداند . » مثنى فرياد زد : « اى مردم ، من پيش شمايم . از آب بگذريد . » پل را براى آنان ببست و گفت : - « مهراسيد ، آرام بگذريد . از اين جا نخواهيم رفت تا ببينيم كه به آن سوى آب رسيده‌ايد . » آن گاه عبد الله مرثد را ، كه مردم را از رفتن به آن سوى آب باز مىداشت ، پيش مثنّى آوردند . مثنّى او را بزد و گفت : - « از چه چنين كردى ؟ » گفت : « تا بجنگند . » كشتىها را به هم بپيوستند و مردم از آب مىگذشتند . واپسين كسى كه در آن روز كشته شد سليط قيس بود . مثنى از آب گذشت و سوى خويش را در پناه خود گرفت . ليك لشكرش بياشفت و مردم مدينه از وى بپراكندند و به مدينه رفتند . برخىشان نيز رهايش كردند [ 190 ] و به باديه‌ها رفتند و ياران مثنى اندك شدند . آن گاه ذو الحاجب آهنگ ايشان كرد ، ليك بر آنان دست نيافت ، چرا كه فرات در ميانه بود و پل بريده بود . در آن روز ، چهار هزار تن از مسلمانان كشته يا غرق شدند و دو هزار گريختند و با مثنى سه هزار بماندند . روى هم نه هزار بودند . مثنى زخمى سخت برداشته بود . حلقه‌هاى زره ، كه به زخم نيزه بگسسته بود ، در تن او فرو رفته بود . عمر همين كه از كار مردم مدينه آگاه شد و شنيد كه برخى از شرم شكست در اين سوى و آن سوى ، پراكنده شدند ، بر وى گران آمد . و دلش بر آنان بسوخت . گفت : - « خداوندا ، هر مسلمانى از من به حلّ است و من هر مسلمانى را يارم . خدا بو عبيد را بيامرزاد . اگر وى نيز پيش من مىآمد يار و دوستدار او مىبودم . » ذو الحاجب بر آن بود كه از آب بگذرد و به سپاه اسلام برسد . ليك خبر شد كه سپاه پارس بياشفته است . برگشت و ديد كه سپاه وى بپراكنده‌اند . نيز شنيد كه سپاهيان در